یک سیاهه ی دیگر
من سرم توی کتاب بود و این حرص تو را بیشتر در می آورد . در را دو بار به هم کوبیدی یکی از دیگری محکم تر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر می کردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خراب تر بشود . چون قبلش هم چیزی نگفته بودم . دست کم آنقدر مهم نبود که تو اینهمه خودت را بجوی. که تو با آن شدت از پله های دوبلکس بالا بروی و بعد به همان تندی برگردی و به گمان اینکه من سرم توی کتاب است و نسبت به حرکات تو و عصبانیتت بی اعتنام ادای سقوط کرده ها را در بیاوری و خودت را از پله های دوم و سوم پرت کنی و روی زمین ولو شوی و بدون اینکه فرصت عکس العمل به من بدهی بلند شوی و زیر لب حرف هایی را بلغور کنی و بعد...
متن کامل داستان را در دانوش بخوانید
آخرین بانوی روستا
... و اینگونه بود که سال از هفت نگذشت که شاهبانو به " دختر دیوانه روستا" ملقب گشت و همنشین گاوها گوسفندها و سگهای روستا شد با لباسهایی پاره و چاک خورده تنی یکدست کثیف و تهوع آور و پاهایی که از سر برهنگی مدام ترک خورده بود .و اینگونه بود که بعد از آن دیگر هیچ کس اسم شاه بانو را برای بچه هایش انتخاب نکرد و شاه بانو آخرین شاهبانوی روستا شد آخرین بانوی روستا که محکوم بود با گونه های سرخ چشم های درشت و سینه های برآمده برای همیشه عذب بماند.
متن کامل داستان را در دانوش بخوانید
-------------------------------------------------------------------------------
لادن جمالی:
شاه بانو ... حقیقتی تلخ که وقتی در طرز فکری ناقص و فرهنگی شکسته می پیچانندش تلخ تر هم می شود. نامش .امان از نامش که هم اوج زنانگی بود و هم اوج شکوه با دهن کجی مثل طنز تلخی در داستان موج می زد.
مینا درعلی:
یاد فیلم گاو و داستان عزاداران بیل افتادم.
انگار که این روح جمعی در گریز از روح شیطانی خود باید دیگر بودن را به تباهی بکشند شاید که قربانی ای برای این ترس درونی و رحم خدای بیرونی بدهند.تا بوده و نبوده همین بوده و خواهد بود.
روایت داستان یکدست پیش میرود و پرانتز های ایجاد شده گویی فاصله گذاری ای را به انجام میرساند تا مخاطب نه از سر همزاد پنداری به کاتارسیس برسد بلکه از سر تفکر کمی فکرش بلرزد و نگاهش عمیق تر به آدم ااااادم نما توجه کند.
فضا سازی عالی بود.
این باور جمعی که به نوعی فرهنگ خود ستیزی مینامش هم خوب از آب در آمده.
ممنون از قلم خوبت.
هادی رحمانی:
طبق معمول فضای سنگین حاکم بر داستان آنگونه است که انگار خواننده خود شاهبانو است و جز شاهبانو هیچ نیست. به عبارت دیگر جز شاهبانو چیز دیگری در این داستان دیده نمی شود. انتخاب نام ها از جمله سایه آباد و شاهبانو کاری بی نظیر است که فکر کمتر نویسنده ای به آن ها قد می دهد.
حکایت از عرش به فرش و سپس به زیر فرش درآمدن شاهبانو حکایتی دیرین است از بیماری مسری جامعه ی انسان ها از نوع شرقی اش و شاید از نوع جهانی... .
مینو نصرت:
شاه بانو
نمی دانم تاثیر این اسم است یا خود متن که عصبانی شدم از خوانش این داستان غم انگیز .
یا اینکه مربوط به مولف متن است که موذیانه این اسم را انتخاب کرده است و با دو نوع نگاه یکی نگاهی شاید بالنده به او یعنی به اوی زن با تعابیری از قبیل " متین ، موقر ، محجوب " و سنگین و کل صفاتی که یقینا در برابر جامعه ی مذکر و مرسوم می شود صفات قابل توجهی که اگر شاه بانو داشته باشد مورد توجه قرار می گیرد و روی سکوی ملکه ی زیبائی و کمالات مدال طلا را از آن خود می کند . این شروع داستان شاه بانو است که در حال اندیشیدن به خود و مکالمه ی ذهنی با خویش است . در پاراگراف بعدی به سادگی مولف او را از سکو پائین می کشد و می افتد به خاک سیاه دیوانه ای که نه تنها زیبا نیست و متین و موقر ، بلکه تحملش در سایه آباد سنگین ترین کار ممکن است . و معلوم می شود که نویسنده به جای شاه بانو در حال فکر کردن و خیال پردازی بوده است . چون محال است بتوان از ذهنی چنین ، تخیلی چنان بیرون کشید . در ادامه ی روایت نویسنده بدون اینکه بگوید چرا ؟ از چهار و پنج سال زندگی شاه بانو به سادگی پریده و در هفت سالگی او را شهره ی عام و خاص کرده و تنها دختر دیوانه ی روستا ی سایه آباد . بماند که نام روستا خودش میتواند یک روایت بلند تحلیل داشته باشد که چرا سایه آباد ؟؟
شرح زندگی دختری که مادر و پدرش برایش آرزوهای نه چندان بزرگ ولی بزرگ در روستا داشتند ولی به سرعت با ادای نخستین اصوات غیر انسانی از دهان کوچکش ، تبدیل به هیولائی می شود که همگان در پی نابودی اش شروع به فکر کردن می کنند و در انتها مثل یک جذامی او را از روستا بیرون می اندازند . شاه بانوی روستا با کیفیت و کمیت نامش همجوار با سگ ها و لاشخور ها و آت و آشغال های روستا شده و نقطه تمام .
من فکر میکنم آقای عباس پور قابلیت عجیبی در به هم ریختن روان آدم ها دارند . این نوشته با تمام نوشته های قبلی شان تفاوت دارد چه بلحاظ محتوی و چه ساختار و زبان . ولی بر خلاف تصور من را به ملال نزدیک تر نکرد بلکه عصبانی ام کرد . این هم یک حکایت دو خطی بیشتر نیست که مدام در گوشه و کنار مان در حال خوانده شدن و مرور کردن و اتفاق افتادن است . زیر نویس این داستان می شود روایت یک خطی و غم انگیز زنان با نگاهی مردانه .
و کیوان اصلاح پذیر:
این داستان قدرت تبدیل شدن به یک فیلم هراسناک - نه از جنس نازل دراکولایی بلکه از جنس قدر قدرت " درخشش " shinning - را دارد . تعلیق در داستان از جنسی است که پس از پایان داستان تازه آغاز میشود . تمام داستان برای خلق این تعلیق هراسناک پایانی نوشته شده است . تولد یک انسان - حیوان که محصول نادانی و قساوت انسان هاست . این انسانی ترین پیام است . هشداری به جامعه ی جهانی انسان ها که با نادیده گرفتن بخشی از انسان ها مشغول تولید هیولاهایی هستند که روزی خواب شب را بر آنان حرام خواهد کرد . این داستان بسیار بسیار سترگ است . دوست ندارم بصورت کیفی بنویسم اما چنان ترسیده ام که قادر به تحلیل مو به مو نیستم . می ترسم دوباره داستان را بخوانم و صدای کنار مرداب را دوباره بشنوم . فرانکشتین محصول علم بی مسئولیت وبلند پروازی انسان است و شاه بانو محصول جهل و خودخواهی و کوته نظری انسان . بنظرم این داستان قویتر از فرانکشتین است .
داستان از این بند شروع میشود : و اینگونه بود ...
آن چه پیش از این آمده است نوعی توضیحات است . انگار شخص دیگری برای کامل کردن اطلاعات در باره شاه بانو این بخش را اضافه کرده است . هر چه تفحص کردم نتوانستم کارکرد ادبی برا ی آن بسازم . پس نقدم را از این جا به بعد شروع میکنم .
اصولا این داستان نقد پذیر نیست . آرایه های ادبی و زیر پوستی در آن بکار نرفته است . بسیار رئال و حتی ناتورالیستی نوشته شده است . توصیف حالات عقب مانده ی یک دختر روستایی که از نظر جسمی و جنسی بالغ و حتی زیباست به خودی خود تضاد عمیقی را در ذهن خواننده ایجاد میکند که با واکنش جاهلانه و خود پسندانه ی اهالی روستا ، تضاد سه وجهی می شود
1- تضاد بین زیبایی و بلوغ جنسی شاه بانو و ذهن کودکانه او . این تضاد بیان شده اما پرداخت نشده است . بنظر من نویسنده میتوانست با تاکید روی این تضاد ، تراژدی شاه بانو را بسیار عمیق تر کند .
2- تضاد بین حضور آزاد و رهای شاه بانو و قوانین و رسوم روستا . این تضاد نیز بطور کامل پرداخت نشده است . آزادی یک زن با جسم آماده ی فعالیت جنسی در روستایی که همه اهالی با هم قوم و خویش اند می تواند دردسرهای بزرگی برای بنیاد های خانوادگی و تربیت جنسی ایجاد کند .
3- تضاد بین دیوانگی و عقل . دیوانگی نوعی آنارشیسم است که با سنت های جا افتاده و قدرت مستقر که ضامن حیات جامعه است در تضاد کامل قرار دارد . به همین دلیل دیوانه باید طرد شود . نباید حضور فیزیکی و تمام عیار داشته باشد . بدون قیم نباید وارد جامعه شود . تیمارستان برای همین ساخته شده است . تیمارستان پیش از آن که محل درمان باشد محلی برای زندانی کردن دیوانگانی است که رهایی را به یاد جامعه می آورند . داستان نویس از طریق بیان نحوست دیوانه و افتادن مسئولیت همه بلایای منطق ناپذیر روستا به گردن این موجود بی منطق و نحوه برخورد اهالی برای ازمیان برداشتن این ناهماهنگی از طربق ابتدایی جنایت توانسته است نتایچ این ناهماهنگی طبیعی را نشان دهد .
اما زیبایی و قدرت این داستان در جای دیگری است . ناتوانی مردم در نابودی کامل جسم این انسان ناهمساز به استمرار حضور او می انجامد اما این بار شاه بانو قدرت اول روستا میشود .
بله ! شاهکار نویسنده در چند خط آخر رخ میدهد . شاه بانوی مجروح از روستا بیرون رانده میشود و به جامعه ی حیوانات ملحق میگردد . اما او حیوان نیست انسان است . و انسانی که قدرت حیوانی پیدا کند دهشتناک ترین کابوس برای جامعه است . ناله های حیوانی – انسانی شاه بانو سایه ی ترس را بر سر سایه آبادی ها می افکند . ترسی بی پایان که تا عمق وجود رخنه میکند . شبحی که جرات خارج شدن اهالی را از روستا سلب می کند . مردم روستا زندانی شاه بانو می شوند . و این بازتاب و پادافره انسان هایی است که با روشی حیوانی به حذف انسان دیگری دست یازیده اند . شاید بتوان گفت : انسان – حیوان ها در چنگال حیوان – انسانی می افتند که خود ساخته اند. پیامد های معنایی این داستان فوق العاده قوی است . بنظرمن بسیار قویتر از فرانکشتین . زیرا شاه بانو یک محصول اجتماعی خارج از نرم است و فرانکشتین یک محصول علمی افسار گسیخته .
نقد تازه آغاز میشود ....
يادداشت
با احتياط از عرض خيابان مي گذرد. نگاهش روي كابين هاي رنگ و رو رفته خط مي كشد. كارت تلفن را از جيبش در مي آورد و روي بقيةكارتها مي گذارد. مقابل هركابين چند نفر صف گرفته اند. توي دفترچه ياداشتش مي نويسد: "هر انساني حامل خبري براي كسي است. اما چه خبري و براي چه كسي؟" روزنامه را ورق مي زند. نگاهش روي شعري از خودش مي ريزد كه در صفحة ادبي روزنامه چاپ شده است . بي توجه به اسمي كه در بالاي شعر نوشته شده، از روي كلمه ها رد مي شود. مي خواهد آنرا از نگاه يك خواننده عادي بخواند. كلمات تند تند از جلوي چشمش رد مي شوند : ابتداي تو به انتهاي آسمان گره خورده است / يا انتهاي آسمان به ابتداي تو ؟
ادامه "یادداشت" را در "دیباچه" بخوانید
"ميل مبهم گناه"
تراشه هاي تيز يخ توي صورتم مي پريد . دستم سنگ را نمي گرفت . ضربه هايم ناكارامدتر از آن بود كه ضخامت يخ را بشكافد . مهرداد با دختر خاله اش نوشين رفته بود پارك صخره اي . عرق كرده بودم. تراشه هاي يخ مثل تكه هاي تيز سنگ گونه هايم را خراشيده بود . باد مي وزيد و من عرق كرده بودم . حميد و نسرين رفته بودند كتابخانه توس و براي هم آيدا آينه درخت و چند كارت پستال خريده بودند . حميد چند هفته اي بود كه بامدادي شده بود و ديگر مهتاب و كوچه را نمي خواند . يخ نمي خواست بشكند و من عرق كرده بودم و گريه مي كردم . فريبرز از نيمه هاي شب تا كله سحر تلفني با سهيلا به قول خودش شر و ور گفته بود . سنگ از دستم مي افتاد . رودخانه انگار تا ته ته يخ زده بود انگشتهايم به هم در نمي آمد . دستهاي مهرداد گرم بود دستهاي مهرداد هيچ وقت يخ نمي زد دستهايش بوي دستهاي نوشين را گرفته بود . گوشه چشمم چند قطره آب يخ زده بود لايه سفيدي از سرما روي كركهاي هنوز نتراشيده صورتم نشسته بود .حميد كارت پستال كوچك نسرين را لاي شعر زمان 4 گذاشته بود ؛ كاريكاتور يك زوج جوان كه زيرش نوشته بود : بالاخره مال هم شديم. روي صفحه صاف يخ رود خانه ولو شده بودم. نفس نفس مي زدم. كف دستم چسبيده بود به سطح صاف يخ و قسمتي از شلوارم . داشتم با يخ ، با رودخانه و با سرما يكي مي شدم . پيش خودم فكر كردم نسرين كه آن كارت پستال را گرفته بود آيا واقعا مي خواست مال حميد بشود؟
ادامه داستان "میل مبهم گناه" را در "ماه مگ " و "دانوش" بخوانید.
"اوفليا"
به ياد يكليا و تنهايي او و پيشكش تقي مدرسي
نه اين ديوانگي نيست اوفليا . بگذار بي سلام شروع كنم . اتفاقي نمي افتد. به تو اطمينان مي دهم . تازه كسي چه مي داند شايد اتفاق هاي بد برايمان خوب تر باشد . ما از هم دوريم و تو انگار كمي دورتر. چقدر دور؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده است. چرا مي گويم ما؟ ترس از چه؟ از كسي كه از هر چيزي مي ترسد؟ اين ها چه اهميتي دارند؟ تو حتي مي توانستي اجازه ندهي من اسمت را روي داستانم بگذارم.
متن کامل اوفلیا را در شماره ۲۷ُ۲۸ رودکی بخوانید
